کتاب صحبت عشق -شناسایی ۴۰ شهید دانشجوی استان قزوین



شناسایی ۴۰ شهید دانشجوی استان قزوین، تحقیق و پژوهش در زندگانی و آثار بجامانده از آنان شد کتاب صحبت عشق که شامل سرگذشت، نامه ها، خاطرات و وصیت نامه های شهدای دانشجوی استان می باشد. این کتاب در تیراژ۳۰۰۰ نسخه به چاپ رسیده است که در دسترس علاقمندان می باشد.


و این هم معرفی تعدادی از شهدای این کتاب:

دانشجوی شهید، وحید علویری

وحید علویری، در روز هیجدهم مرداد ماه سال ۱۳۳۶ در تهران و در یک خانواده فرهنگی متولد شد. او تحصیلات خود را تا اخذ مدرک دیپلم در تهران سپری کرد و سپس به همراه خانواده به قزوین عزیمت کردند.
علویری که همگام با مردم ایران زمین در مبارزات ضد رژیم پهلوی حضوری فعال داشت، شرکت در مراسم و راهپیمایی‌ها را بر خود وظیفه و تکلیف می‌دانست.
بعد از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی و با شکل¬گیری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، او به عضویت این ارگان مقدس و انقلابی در آمد.
در همین ایام علویری در آزمون سراسری دانشگاه شرکت کرد و در رشته مهندسی مکانیک دانشگاه تبریز پذیرفته و مشغول به ادامه‌ی تحصیلات خود شد.
او که طی سال¬های گذشته چندین بار به جبهه‌ها اعزام و در عملیات‌های مختلف با دشمنان نظام جمهوری اسلامی به ستیز پرداخته بود در سال ۱۳۶۲ و به لحاظ شایستگی‌هایی که داشت از سوی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به بعلبک لبنان اعزام شد تا مبارزه با رژیم صهیونیستی را در کارنامه پرافتخار خود ثبت و ضبط نماید.
وی در آخرین مأموریتش به جمع رزمندگان در منطقه عملیاتی ادامه‌ی والفجر ۸ در فاو حضور پیدا کرد که به تاریخ ۴ اسفند ماه سال ۱۳۶۴ در اثر اصابت ترکش خمپاره به دیدار حق شتافت و جاودانه شد.

دانشجوی شهید، محمدرضا علیزاده¬دهخدایی

محمدرضا علیزاده دهخدایی در روز ۲۹ خرداد ماه ۱۳۳۵ در قزوین متولد شد.
او ضمن سپری کردن دوران شیرین کودکی، مقاطع تحصیلی ابتدایی و راهنمایی را در مدارس قزوین طی کرده سپس دیپلم خود را در پایان مقطع تحصیلی متوسطه از دبیرستان پاسداران فعلی اخذ نمود.
وی پس از اخذ دیپلم در سال ۱۳۵۷ جهت ادامه تحصیل به کشور کانادا مسافرت کرد.
محمدرضا که در ایام پرشکوه انقلاب اسلامی در کانادا بود با جمعی از دوستان دانشجوی خود، ضمن شرکت در راهپیمایی‌های ایرانیان مقیم، به سفارت ایران در اوتاوا حمله کرد و ضمن پایین آوردن تصاویر سران پهلوی، عکس حضرت امام خمینی(ره) را در دیوار آن نصب نمودند که روزنامه¬های وقت کانادا عکس این شهید بزرگوار را در حین نصب تمثال حضرت امام در صفحات اول خود چاپ نمودند.
وی که از سفرش به کانادا ۳ ماه بیشتر نگذشته بود، برای حضور در اعتراض¬های مردمی علیه رژیم ستم¬شاهی، عازم ایران شد و به گروه جمعیت حافظ وحدت قزوین پیوسته و از طرف این جمعیت به واحد حفاظت هواپیمایی ملی ایران (هما) معرفی شد.
محمدرضا، از اول خرداد ماه سال ۱۳۵۹ به طور موقت در شرکت هواپیمایی ملی ایران مشغول به کار شد و سپس برای مقابله با دشمنان خارجی از طریق کمیته انقلاب اسلامی قزوین به منطقه عملیاتی جنوب کشور اعزام شد.
وی در مقابله با دشمنان بعثی و در راه دفاع از آرمانهای انقلاب اسلامی، سرانجام در تاریخ ۱۶ آذر ماه ۱۳۵۹ بر اثر اصابت ترکش خمپاره در جبهه آبادان به شهادت رسید که پیکر پاک و مطهرش پس از گذشت ده ماه و باز پس گیری مناطق جنگی مربوط از دست سربازان رژیم بعث، کشف و جهت تشییع و خاک سپاری به قزوین انتقال داده شد.
شهید محمدرضا علیزاده دهخدایی که دانشجوی رشته‌ی زبان در دانشگاه مونترال کانادا بود، با عزیمت به ایران و حضور در جبهه‌های جنگ تحمیلی، دین خود را به امام راحل و شهیدان انقلاب ادا کرد.

مبادا قطره اشکی از چشمان قشنگ مادرم بریزد
بخشی از وصیت¬نامه شهید محمدرضا علیزاده¬دهخدایی:
«خواهران و برادران هموطن! آخرین سخن خود را که شاید بعدها نتوانم گفت با شما می‌خواهم بگویم. قبل از هر چیز درود به شما می‌فرستم که همچنان حماسه آفرین می‌باشید و تاریخ به شما افتخار خواهد کرد. مانند پسر سیزده ساله‌ای که با بستن نارنجک به خود به زیر تانک رفت (شهید محمد حسین فهمیده) و توانست به این ابرقدرتها و به این انسان نماهای وحشی بفهماند که چگونه یک پسر ۱۳ ساله ایرانی با سلاح ایمان می‌تواند تمام کامپیوترها و نقشه‌ها و تانکهای آنان را که از فولاد می‌باشد در هم بکوبد و تمام حسابهای آنها را به هم بریزد.
آفرین و درود بر مادرانی که این چنین فرزندانی دلیر در دامان خود پرورش داده‌اند تا عاشورا را تکرار نمایند. اینجاست که ثابت می‌شود، مادران بهترین استادان روی زمین هستند.
... و اما شما ای پدر و مادرم! خواهران! برادر و منسوبین! می‌دانم شما آنقدر شجاع و دلیر و با ایمان هستید که هرگز برای امانتی که خدا به شما داده و اکنون از شما گرفته، آنهم در جایی بس با شکوه، در جبهه نبرد حق و باطل، هرگز گریه نخواهید کرد، مبادا قطره اشکی از چشمان قشنگ مادرم بریزد و اگر می‌خواهید من خشنود باشم باید راه حق را ادامه دهید و دیگران را هم تشویق به پیمودن این راه کنید تا حماسه‌های تاریخ توسط سربازان اسلام و ایران هر چه باشکوه‌تر شود.
این را بدانید آن کسانی که در راه باطل قدم بر می‌دارند و هدف خیانت به اسلام و انقلاب ایران و وطن عزیز ما ایران را به هر نوع و به هر شکل دارند، به زودی زود نابود خواهند شد و این شمایید که باید در نابودی آنان کمک نمایید تا هر چه زودتر اسلام پیروز شده و همه برادران و خواهران در زیر پرچم اسلام، با صلح، صفا و برادری و برابری زندگی نمایند، دیگر ظلم و ستم وجود نداشته باشد.
آخرین سخن من این است که: من خود را جز شهدا نمی‌دانم و لیکن چون شهیدان، راه حق را دوست داشته و دارم. اگر امکان دارد مرا در کنار شهیدان امامزاده حسین(ع) دفن کنید. امید است که خداوند این امانت را از شما پدر و مادرم بپذیرد و مورد تأییدش باشد تا هم شما و هم من راضی باشم.»

دانشجوی شهید، محمدرضا کبیری

محمدرضا کبیری در دوازدهمین روز از اولین ماه سال ۱۳۴۲ در قزوین و در خانواده¬ای متدین و عاشق اهل بیت عصمت و طهارت -علیهم السلام- چشم به جهان گشود.
وی با تلاش خود توانست دوران تحصیلی ابتدایی تا پایان متوسطه را در زادگاهش سپری نماید.
او که در دوران پیروزی انقلاب اسلامی نوجوانی بیش نبود، با حضور خود در صفوف به هم فشرده مردم مبارز، علیه رژیم ستمشاهی از هیچ کوششی دریغ نورزید.
محمدرضا پس از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی با شرکت در آزمون سراسری دانشگاهها، موفق به قبولی در دانشگاه اصفهان و در رشته‌ی پتروشیمی شد.
وی که همزمان به آموزش نظامی و آمادگی جسمانی پرداخت، سرانجام با حضور در جمع بسیجیان سلحشور، آماده‌ی رزم علیه رژیم بعث عراق شد.
ایشان پس از ماه¬ها حضور در جبهه¬های حق علیه باطل، در آخرین اعزامش به همراه ۵ تن از برادرانش در عملیات کربلای ۴ شرکت کرد، که دو تن از آنها به درجه رفیع شهادت نایل گردیدند.
او که پس از مقاومت‌های خود در جنگ تحمیلی، سرانجام در چهارم دی ماه سال ۱۳۶۵، در منطقه جنگی ام¬الرصاص به درجه‌ی شهادت نایل و به خیل شهیدان انقلاب اسلامی پیوست، پیکر مطهرش مفقود گردید که پس از سال¬ها غربت و به جا ماندن در زیر آفتاب سوزان خوزستان در تاریخ ۳/۷/۷۶ توسط گروههای تفحص شهدا کشف و در تاریخ ۱۴/۷/۷۶ پس از تشییع با شکوه در گلزار شهدای قزوین، به خاک سپرده شد.

شهید محمدرضا کبیری، در پیامی به خانواده شهیدش نوشته است:
«اگر مرگ حق است، چه بهتر که در راه و هنگام پیمودن ادامه‌ی راه حسین(ع) باشد ...»

کتاب «سپیده صبح» مشتمل بر خاطرات تحلیلی آزاده سرافراز، یزدانبخش سیاهکالی مرادی


کتاب «سپیده صبح» مشتمل بر خاطرات تحلیلی آزاده سرافراز، یزدانبخش سیاهکالی مرادی، عضو سابق شورای شهر قزوین است که چاپ و در دسترس علاقمندان قرار گرفت.

این کتاب که به همت سازمان بنیاد شهید و امور ایثارگران و مشارکت شورای اسلامی شهر قزوین منتشر شده است، حکایت از وقایع مستند دوران اسارت دارد که نگارنده آن، آنها را دیده و حس کرده و ذره ای از دریای مشقت هایی که اسرای دلیر تحمل کرده اند را بازگو می کند.


کتاب «سپیده صبح» در ۲۰۰ صفحه و شمارگان ۳ هزار نسخه، توسط انتشارات اندیشه زرین به چاپ رسیده است که دارای ۵ بخش متفاوت می باشد که خاطرات سیاهکالی مرادی از آغاز ماموریتش در طرح ۶ ماهه ی اعزام دانشجویی بیان، سپس به نحوه ی اسارت و گذران این دوران در اردوگاههای مختلف پرداخته است.
سیاهکالی مرادی همچنین در خاطراتش رخدادهای دوران اسارتش را در قالب مسایل بهداشتی، غذایی، امنیتی، سیاسی، مذهبی، روانی، انتظامی و فرهنگی تقسیم کرده و در هر قسمت به شرح تحلیلی آن پرداخته است.
در بخش آخر این کتاب، سرگذشت و وصیت نامه و بخشی از تصاویر این آزاده سرافراز در دسترس علاقمندان قرار گرفته است.
یزدانبخش سیاهکالی مرادی در بخشی از مقدمه ی این کتاب نوشته است: آنچه در این دفتر آمده است گوشه ای از وقایع مستندی است که نگارنده یا خود آنها را مشاهده کرده و یا از محسوسات و ملموسات خود وی بوده و یا اینکه از افراد موثق نقل قول شده است.
در این دفتر تلاش شده است تا از نقل موضوعات و توصیفات اغراق آمیز و بدون سند پرهیزگردد، اگر چه ممکن است قبول بعضی از وقایعی که اتفاق افتاده؛ برای خواننده یا شنونده مشکل باشد و نتواند آنها را تصور نماید و یا اینکه فقط با یک ابراز تأسف یا تعجب از آثار آنها بگذرد.
به هر حال انتظار این است که خواننده این خاطرات فقط قسمتی از ظلم ها و ستمهایی را که بر فرزندان این مملکت روا داشته شده را بداند و طبیعی است کسی جز آن که در کوران اسارت بوده است، قدرت درک و فهم مطالب موصوفه را نخواهد داشت؛ باشد که ذکر آن وقایع، خوشه ای از خرمن محبتها و ذره ای از دریای مشقتهایی باشد که دلیران مقاوم این خطه و شیران در زنجیر ایرانی تحمل نموده اند و یا تذکری از خیانتهای وطن فروشان سفله دون باشد که در سختیها و ناملایمات، همه چیز خود را فروخته و لکه ننگی شدند برای هر مسلمان و ایرانی مسلمان و چه خوب است مقایسه این دو قشر در سخترین لحظات و بحرانی ترین ایام که برای صاحبان عقل مایه عبرت خواهد شد.
همچنین در قسمتی از وصیت نامه این مرحوم آمده است: از همه آشنایان، بستگان و دوستان و مونین تقاضای دعای خیر دارم و از همه اهالی شهر قزوین استدعای بخشش نسبت به کوتاهی در انجام وظیفه نمایندگی آنان در شورای اسلامی شهر قزوین را دارم و همواره به رحمت واسعه الهی امیدوارم و همه ی عزیزان را به دوستی، محبت، خدمت و همکاری در انجام امور خیر توصیه می نمایم.
یزدانبخش ساهکالی مرادی، در ۵ مردادماه سال ۱۳۶۷ در مناطق جنگی جنوب غرب کشور به اسارت نیروهای بعثی عراق درآمد و دوم شهریور ماه ۱۳۶۹ به میهن اسلامی بازگشت.
و سرانجام نیز در ۲۰ آذر ماه سال جاری بر اثربیماری قلبی دارفانی را وداع گفت.

کتاب «آقاجون جلد دوم از مجموعه چهار جلدی خاطرات مرتبط با سید آزادگان، سید علی اکبرابوترابی،



جلد دوم از مجموعه چهار جلدی خاطرات مرتبط با سید آزادگان، سید علی اکبرابوترابی، با عنوان آقاجون و به قلم حسن شکیب زاده منتشر شد.
در این کتاب، خاطرات جالب و خواندنی اکبر رحیمی، مشاور و همراه سید آزادگان در قالب پنجاه خاطره خواندنی بیان شده است.

کتاب آقاجون توسط معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی سازمان بنیاد شهید و امور ایثارگران و با همکاری اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان قزوین منتشر شده است.
عنوان آقاجون بر گرفته از تکیه کلامی است که حجت الاسلام والمسلمین، سیدعلی اکبر ابوترابی دوستانئ و آشنایان را با آن خطاب می کرد.
این کتاب در ۸۰ صفحه و شمارگان ۳ هزار نسخه، توسط انتشارات اندیشه زرین به چاپ رسیده است.
فرقون! یکی از خاطرات این کتاب است:
مادر حاج آقای هاشمی رفسنجانی فوت کرده بودند و ما هم داشتیم برای شرکت در مراسم فاتحه ایشان به مدرسه عالی شهید مطهری می رفتیم.
پارکینگ مربوطه را برای حضور شخصیت ها در مراسم فوق، رده بندی کرده بودند، اسم حاج آقای ابوترابی هم با توجه به سمت هایی که داشتند در رده ی دوم، یعنی وزرا، سفرا و ... قرار گرفته بود و باید ماشین ایشان در آن ردیف پارک می شد.
آن روز من راننده یک دستگاه پیکان قراضه ی مربوط به یکی از آزادگان بودم که حاج آقا هم کنار من نشسته و داشتیم وارد پارکینگ می شدیم.
همینکه خواستیم وارد شویم، بچه های سپاه تهران که حفاظت مکان را بر عهده داشتند، از دور حاج آقا را دیدند و یکی از آنها فریاد زد، در را باز کنید سند افتخار جمهوری اسلامی با فرقونش آمد و هر یک از پاسداران هم چیزی گفتند و در نهایت ما که وارد شدیم و همه پاسداران هم دور ماشین حاج آقا را گرفتند و طوری حاج آقا را می پرستیدند که انگاری می خواهند ماشین حاج آقا را روی چشمهایشان بگذارند.
خلاصه ما وارد شدیم و تنها ماشینی که بین همه ی آن ماشین ها تابلو بود،‌ ماشین حاج آقا بود که پاسداران آمدند و ماشین را بردند یه گوشه ای که دیده نشود، مخفی کردند تا مجلس تمام شود.

کتاب «ستاره شب»مجموعه ی خاطرات مرتبط با سید آزادگان، سید علی اکبر ابوترابی ب



به قلم حسن شکیب زاده، سومین جلد از مجموعه ی خاطرات مرتبط با سید آزادگان، سید علی اکبر ابوترابی با عنوان«ستاره شب» منتشر شد.
در آستانه ۱۲ خرداد، سالروز ارتحال جانگداز سید آزادگان، سید علی اکبر ابوترابی، مجموعه ی خاطرات
بستگان و دوستان وی منتشر و در دسترس علاقمندان قرار گرفت.
در این کتاب، یکصد خاطره ی خواندنی از ۲۰ تن از بستگان و دوستان شهید ابوترابی که برای نخستین
بار مطرح شده، بیان و در قالب خاطره به چاپ رسیده است.

در کتاب ستاره شب برای نخستین مرتبه خاطراتی از مادر، خواهران، بستگان نزدیک و همشهریان این
آزاده ی سرافراز مورد استفاده قرار گرفته است.
این کتاب در یکصد و ۵۰ صفحه و شمارگان ۳ هزار نسخه به همت سازمان بنیاد شهید و امور ایثارگران
و اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی، توسط انتشارات اندشه زرین منتشر شده است.
بخشی از کتاب «ستاره شب»، راوی خاطرات تلخ عروج سفر ماندگار سید آزادگان، سید علی اکبر
ابوترابی است که برای نخستین بار و از زبان همراهان وی مطرح می شود.
خواهر بزرگوار سید آزادگان، در یکی از خاطراتش که در کتاب «ستاره شب» منتشر شده است می گوید: یادم هست که هر وقت آسید علی اکبر می خواستند به مشهد بروند خیلی به ما تعارف می کردند که همراه آنها برویم.
قبل از سفر آخر به همراه آقاجون به منزل ما آمدند تا خداحافظی کنند. ۲۸ صفر سال قبلش که به مشهد می رفتند منزل ما آمدند و گفتند: ماشین جا دارد، شما هم بیایید برویم. ما هم به همراه آنها رفتیم، اما آن روز به خاطر اینکه ماشین شان جا نداشت، اصلا تعارف هم نکردند و چیزی نگفتند و به همراه آقاجون رفتند. انگار که منتظر حادثه ای بودند و می دانستند که این رفت، برگشت ندارد.
گفتنی است: بیش از این نخستین جلد این مجموعه با نام «پدیده» که مجموعه ی یکصد خاطره از ۲۰
آزاده از استان قزوین می باشد و دومین جلد با عنوان «آقاجون»، هر یک در شمارگان ۳ هزار نسخه
منتشر و در دسترس علاقمندان قرار گرفته است.

کتاب تلاش سرخ - معرفی شهدای کارگر استان قزوین

کتاب تلاش سرخ




این کتاب که با هدف معرفی شهدای کارگر استان قزوین و توسط حسن شکیب زاده تدوین شده است به معرفی ۲۹۴ شهید کارگری استان قزوین پرداخته است.


کتاب تلاش سرخ به همت سازمان بنیاد شهید و امور ایثارگران و اداره کل کار و امور اجتماعی استان قزوین و در شمارگان ۳ هزار نسخه منتشر و در دسترس علاقمندان می باشد.

در این کتاب ۳۲۰ صفحه ای، ضمن معرفی شهدای کارگری، بخش هایی از وصیت نامه و تصاویر شهدا نیز درج شده است. کتاب تلاش سرخ در همایش شهدای کارگری استان قزوین و با حضور معاون فرهنگی وزیر کار و امور اجتماعی رونمایی شد.

روایت ماندگاری خردسالترین شهید استان قزوین


شب که رسیدیم قزوین، حکومت نظامی بود و رفت‌وآمد ماشینها و آدم‌ها ممنوع، اما وقتی ما وارد شهر شدیم و از کنار نیروهای نظامی گذشتیم، انگار همه کور و کر بودند.
به در منزل که رسیدم دیدم مادر علی جلوی در ایستاده، گفتم: اینجا چکار می‌کنی؟
گفت: علی از سر شب رفته تظاهرات، تا حالا نیامده و من نگرانم.
روایت ماندگاری خردسالترین شهید استان قزوین
علی، شهید فتح خرمشهر!
حسن شکیب زاده
در مدرسه راهنمایی جهاد قزوین کلاس اول راهنمایی را می خواند، اما از مدرسه که بیرون می‌آمد پاتوقش پایگاه بسیج زینبیه بود. آنجا کلاس قرآن می‌رفت و احکام و طبیعتاً آموزش نظامی که این اواخر کمی هم وارد شده بود و همراه سایر بسیجیان به ماموریت‌های محوله می‌رفت.
به من که رویش نمی‌شد بگوید، اما رفته بود نزد مادرش و گفته بود: اگر پدر اجازه بدهد، می‌خواهم بروم جبهه.
مادرش که گفت، صدایش کردم. گفتم: پسرم تو هنوز ۱۲ سالت است می‌خواهی بروی جبهه چه کار، غیر از اینکه جلوی دست و پای سایر رزمنده‌ها را بگیری چه کاری می‌توانی انجام بدهی؟
پدر علی واعظی‌فرد، خردسالترین شهید جنگ تحمیلی در استان قزوین، ادامه می‌دهد: این را که گفتم، علی سرش را انداخت پایین و رفت توی زیرزمین و خوابید.
آن روز ها علی هنوز تکلیف نشده بود، اما به خواست خودش، هر روز برای نماز صبح بیدار می‌شد. صبح همان روز مادرش به زیر زمین رفت تا او را برای نماز بیدار کند و پس از چند بار صدا کردن، علی با حالت خواب آلودگی به مادرش گفت: چرا من را بیدار کردید داشتم خواب می‌دیدم که می ‌روم کربلا، اما پدر جلویم را گرفت و نگذاشت.
این را که مادرش برایم تعریف کرد، گفتم حتما سری در کار است که علی می‌خواهد جبهه برود و ما نمی‌فهمیم.
رو به علی کردم و گفتم: می خواهی بروی جبهه برو. این را که گفتم انگار علی پر درآورد. ۱۷، ۱۸ روزی هم رفت پادگان لشگر ۱۶ زرهی قزوین و آموزش نظامی‌دید و بعدش هم خداحافظی کرد و رفت.
پدر علی می‌گوید: آن روزها من روحانی ‍ژاندارمری قزوین بودم و با عده‌ای از همکاران رفته بودیم یکی از پاسگاه ها در ۷۰ کیلومتری شهر زنجان جهت بازدید و بررسی امور. از مردم در خصوص عملکرد پاسگاه پرس‌و‌جو می‌کردم که یکی از افسران نزدیکم شد و گفت: حاج آقای باریک‌بین- نماینده امام و امام جمعه قزوین- پیغام داده‌اند که اگر آب دستتان هست بگذارید زمین و بیایید قزوین.
من هنوز توی حال و هوای خداحافظی علی بودم که گفتم: مگر علی شهید شده؟
افسر گفت: نَه
آن روزها همزمان بود با عملیات بیت‌المقدس و شور و شوق عجیبی در کشور حاکم بود، من هم بلافاصله با همراهان راهی قزوین شدیم.
نزدیکی های منزل که رسیدیم دیدم آشنایان و دوستان مشغول نصب پرچم و عکس و غیره به در و دیوار منزل هستند، صحنه را که دیدم کاری از دستم بر نمی‌آمد، رو به آسمان کردم و گفتم: الحمدالله، الهی شُکر.
پدر از سادگی ها و محبت علی می‌گوید و اینکه در مدرسه شاگرد نمونه و درسخوانی بود و هیچگاه نشد که معلمینش از او گله و شکایتی داشته باشند.
حجت‌الاسلام واعظی‌فرد می‌گوید: علی، علی‌رغم سن کمی که داشت در جریان انقلاب اسلامی هم حضور فعالی داشت و با هم‌محله‌ای‌ها و دوستانش در راهپیمایی‌ها شرکت می‌کرد، توی زیرزمین یک قیف بزرگ داشتیم که برای ریختن نفت استفاده می‌کردیم، هرازگاهی می‌رفت بالای پشت‌بام خانه و قیف را جلوی دهانش گرفته و فریاد مرگ بر شاه سر می‌داد، یادم هست که نزدیکی‌های پیروزی انقلاب اسلامی یک روز به همراه شهید مرتضی داودی با یک کامیون به آبگرم همدان رفتیم تا برای مردم نان جمع‌آوری کنیم، آن روزها به دلیل هجوم عوامل ر‍ژیم در شهرها و به آتش کشیدن مغازه‌ها و تعطیلی آنها، نان یافت نمی‌شد.
مدت ۳ شب در آبگرم ماندیم و طول این مدت اهالی روستاهای اطراف نان‌های زیادی پخته و برای رساندن به مردم، تحویل ما می‌دادند.
حدود ۷۰ خروار نان جمع‌آوری شده بود که ۴۰ خروار آن را به منزل آیت‌الله طالقانی در تهران فرستادیم که بین مردم تقسیم شود، ۲۰ خروار هم به قم فرستادیم، بقیه‌ی نانها را هم به کامیون بار زده و عازم قزوین شدیم.
شب که رسیدیم قزوین، حکومت نظامی بود و رفت‌وآمد ماشینها و آدم‌ها ممنوع، اما وقتی ما وارد شهر شدیم و از کنار نیروهای نظامی گذشتیم، انگار همه کور و کر بودند.
به در منزل که رسیدم دیدم مادر علی جلوی در ایستاده، گفتم: اینجا چکار می‌کنی؟
گفت: علی از سر شب رفته تظاهرات، تا حالا نیامده و من نگرانم.
شب بود و حکومت نظامی و طبیعتاً هم نمی‌شد کاری انجام دهیم، لذا تا صبح صبر کردیم.
ساعت ۹ صبح بود که علی آمد. پرسیدم: علی تا حالا کجا بودی؟
گفت: توی خیابان سعدی تظاهرات می‌کردیم که نیروهای نظامی ما را محاصره کردند، در همین حال پیرزنی درب خانه‌اش را باز کرد و گفت: پسرای من بیایید داخل خانه و ما که حدود ۳۰ نفر بودیم همگی رفتیم خانه‌ی آن پیرزن، خانه‌ی پیرزن بسیار کوچک بود، اما دل بزرگی داشت، رفت هر چی سیب‌زمینی داشت ریخت توی قابلمه و آب پز کرد، سپس قابلمه را با مقداری نان که داشت، جلوی ما گذاشت و گفت: ببخشید، بیشتر از این چیزی نداشتم و ما هم شام را با پیرزن خوردیم و تا صبح هم آنجا خوابیدیم.
پدر علی ادامه می‌دهد: علی وقتی خانه بود، علی‌رغم اینکه کل خانه‌ی ما ۷۰ متر بود، اما وقتی می‌گفتم برو فلان کار را توی حیاط انجام بده و یا فلان وسیله را از زیرزمین بیاور می‌گفت: من می‌ترسم و نمی‌رفت، اما بعد از شهادتش یکی از همرزمانش که در پایگاه زینبیه با هم فعالیت می‌کردند می‌گفت: علی در جریان عملیات بیت‌المقدس، با وجود شهدایزیاد و شدت شلیک گلوله‌های دشمن، از هیچ چیز ترس و وحشتی نداشت و با شجاعت تمام به قلب دشمن می‌زد.
برایم سوال بود که اگر علی در سن دوازده سالگی پدر و مادرش را راضی کرد که به جبهه برود، چگونه با این سن کم از سد تشکیلات اعزام به جبهه گذشته و آنها راضی به اعزام وی شدند.
پدر علی می‌‌گوید: البته علی با توجه به اینکه سن کمی داشت اما، درشت اندام و رشید بود، با همه‌ی اینها این موضوع برای ما هم جای سوال داشت تا اینکه ماهها پس از شهادت، وسایلش را که جابجا می‌کردیم، چشممان به شناسنامه‌اش خورد که دیدیم آن را دست کاری کرده تا سنش بیشتر از آنچه بوده است نشان بدهد و به این طریق توانسته از سد مسوولین اعزام به جبهه عبور کند.
و علی که تولدش روز ۱۳ رجب سال۱۳۴۹ و همزمان با میلاد مولایش حضرت علی‌ابن‎ابیطالب(ع) است، در حالی که فقط ۱۲ بهار را پشت سر گذاشته، دوم اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۱ به منطقه عملیاتی بیت المقدس اعزام شده و درست ۸ روز بعد، یعنی دهم اردیبهشت ماه و در آستانه‌ی تولد دوباره ی خرمشهر قهرمان و آزادی جاودانه‌اش از بند متجاوزین بعثی، شهادت را در آغوش گرفته و به خوابی می‌رود که تحقق پیدا کند، زیارت سید و سالار شهیدان کربلا، حضرت ابا عبدالله‌الحسین(ع).
شهید على واعظى فرد در وصیت نامه کوتاهی که از او بجای مانده، نوشته است: "من عرف نفسه فقد عرف ربه". هرکس که خود را بشناسد، خدا را هم خواهد شناخت.
سلام بر یگانه پروردگار جهان، درود فراوان بر مهدىموعود(عج) و نایب بر حقش، حضرت امام خمینى، رهبر کبیر انقلاب اسلامى ایران و با سلام بر پدر و مادر بزرگوارم و خواهران و برادرانم.
ممکن است از حال من در اینجا نگران باشید ولى ناراحتى به خود راه ندهید زیرا که حال من بسیار خوب است. فعلاً، در آبادان هستیم و ممکن است چند روز دیگر برای نبرد با صدامیان کافر راهى خرمشهر شویم. پس دعا کنید که انشاءالله پیروز شده و موقع بازگشت، با شیرینى و میوه از من استقبال کنید.
زهرا، فاطمه، معصومه، محمد و مهدى را از دور مى بوسم و سلامتى همگى را از درگاه خداوند بزرگ خواهانم. یادتان نرود که براى پیروزى رزمندگان اسلام و سلامتى امام عزیزمان، دعا کنید و هر روز بعد از هر نماز، سه مرتبه بگویید: خدایا ! خدایا! تا انقلاب مهدى خمینى را نگهدار.

منبع:پایگاه حسن شکیب زاده