روایت ماندگاری خردسالترین شهید استان قزوین
شب
که رسیدیم قزوین، حکومت نظامی بود و رفتوآمد ماشینها و آدمها ممنوع، اما
وقتی ما وارد شهر شدیم و از کنار نیروهای نظامی گذشتیم، انگار همه کور و
کر بودند. به در منزل که رسیدم دیدم مادر علی جلوی در ایستاده، گفتم: اینجا چکار میکنی؟
گفت: علی از سر شب رفته تظاهرات، تا حالا نیامده و من نگرانم.
روایت ماندگاری خردسالترین شهید استان قزوین
علی، شهید فتح خرمشهر!
حسن شکیب زاده
در مدرسه راهنمایی جهاد قزوین کلاس اول راهنمایی را می خواند، اما از مدرسه که بیرون میآمد پاتوقش پایگاه بسیج زینبیه بود. آنجا کلاس قرآن میرفت و احکام و طبیعتاً آموزش نظامی که این اواخر کمی هم وارد شده بود و همراه سایر بسیجیان به ماموریتهای محوله میرفت.
به من که رویش نمیشد بگوید، اما رفته بود نزد مادرش و گفته بود: اگر پدر اجازه بدهد، میخواهم بروم جبهه.
مادرش که گفت، صدایش کردم. گفتم: پسرم تو هنوز ۱۲ سالت است میخواهی بروی جبهه چه کار، غیر از اینکه جلوی دست و پای سایر رزمندهها را بگیری چه کاری میتوانی انجام بدهی؟
پدر علی واعظیفرد، خردسالترین شهید جنگ تحمیلی در استان قزوین، ادامه میدهد: این را که گفتم، علی سرش را انداخت پایین و رفت توی زیرزمین و خوابید.
آن روز ها علی هنوز تکلیف نشده بود، اما به خواست خودش، هر روز برای نماز صبح بیدار میشد. صبح همان روز مادرش به زیر زمین رفت تا او را برای نماز بیدار کند و پس از چند بار صدا کردن، علی با حالت خواب آلودگی به مادرش گفت: چرا من را بیدار کردید داشتم خواب میدیدم که می روم کربلا، اما پدر جلویم را گرفت و نگذاشت.
این را که مادرش برایم تعریف کرد، گفتم حتما سری در کار است که علی میخواهد جبهه برود و ما نمیفهمیم.
رو به علی کردم و گفتم: می خواهی بروی جبهه برو. این را که گفتم انگار علی پر درآورد. ۱۷، ۱۸ روزی هم رفت پادگان لشگر ۱۶ زرهی قزوین و آموزش نظامیدید و بعدش هم خداحافظی کرد و رفت.
پدر علی میگوید: آن روزها من روحانی ژاندارمری قزوین بودم و با عدهای از همکاران رفته بودیم یکی از پاسگاه ها در ۷۰ کیلومتری شهر زنجان جهت بازدید و بررسی امور. از مردم در خصوص عملکرد پاسگاه پرسوجو میکردم که یکی از افسران نزدیکم شد و گفت: حاج آقای باریکبین- نماینده امام و امام جمعه قزوین- پیغام دادهاند که اگر آب دستتان هست بگذارید زمین و بیایید قزوین.
من هنوز توی حال و هوای خداحافظی علی بودم که گفتم: مگر علی شهید شده؟
افسر گفت: نَه
آن روزها همزمان بود با عملیات بیتالمقدس و شور و شوق عجیبی در کشور حاکم بود، من هم بلافاصله با همراهان راهی قزوین شدیم.
نزدیکی های منزل که رسیدیم دیدم آشنایان و دوستان مشغول نصب پرچم و عکس و غیره به در و دیوار منزل هستند، صحنه را که دیدم کاری از دستم بر نمیآمد، رو به آسمان کردم و گفتم: الحمدالله، الهی شُکر.
پدر از سادگی ها و محبت علی میگوید و اینکه در مدرسه شاگرد نمونه و درسخوانی بود و هیچگاه نشد که معلمینش از او گله و شکایتی داشته باشند.
حجتالاسلام واعظیفرد میگوید: علی، علیرغم سن کمی که داشت در جریان انقلاب اسلامی هم حضور فعالی داشت و با هممحلهایها و دوستانش در راهپیماییها شرکت میکرد، توی زیرزمین یک قیف بزرگ داشتیم که برای ریختن نفت استفاده میکردیم، هرازگاهی میرفت بالای پشتبام خانه و قیف را جلوی دهانش گرفته و فریاد مرگ بر شاه سر میداد، یادم هست که نزدیکیهای پیروزی انقلاب اسلامی یک روز به همراه شهید مرتضی داودی با یک کامیون به آبگرم همدان رفتیم تا برای مردم نان جمعآوری کنیم، آن روزها به دلیل هجوم عوامل رژیم در شهرها و به آتش کشیدن مغازهها و تعطیلی آنها، نان یافت نمیشد.
مدت ۳ شب در آبگرم ماندیم و طول این مدت اهالی روستاهای اطراف نانهای زیادی پخته و برای رساندن به مردم، تحویل ما میدادند.
حدود ۷۰ خروار نان جمعآوری شده بود که ۴۰ خروار آن را به منزل آیتالله طالقانی در تهران فرستادیم که بین مردم تقسیم شود، ۲۰ خروار هم به قم فرستادیم، بقیهی نانها را هم به کامیون بار زده و عازم قزوین شدیم.
شب که رسیدیم قزوین، حکومت نظامی بود و رفتوآمد ماشینها و آدمها ممنوع، اما وقتی ما وارد شهر شدیم و از کنار نیروهای نظامی گذشتیم، انگار همه کور و کر بودند.
به در منزل که رسیدم دیدم مادر علی جلوی در ایستاده، گفتم: اینجا چکار میکنی؟
گفت: علی از سر شب رفته تظاهرات، تا حالا نیامده و من نگرانم.
شب بود و حکومت نظامی و طبیعتاً هم نمیشد کاری انجام دهیم، لذا تا صبح صبر کردیم.
ساعت ۹ صبح بود که علی آمد. پرسیدم: علی تا حالا کجا بودی؟
گفت: توی خیابان سعدی تظاهرات میکردیم که نیروهای نظامی ما را محاصره کردند، در همین حال پیرزنی درب خانهاش را باز کرد و گفت: پسرای من بیایید داخل خانه و ما که حدود ۳۰ نفر بودیم همگی رفتیم خانهی آن پیرزن، خانهی پیرزن بسیار کوچک بود، اما دل بزرگی داشت، رفت هر چی سیبزمینی داشت ریخت توی قابلمه و آب پز کرد، سپس قابلمه را با مقداری نان که داشت، جلوی ما گذاشت و گفت: ببخشید، بیشتر از این چیزی نداشتم و ما هم شام را با پیرزن خوردیم و تا صبح هم آنجا خوابیدیم.
پدر علی ادامه میدهد: علی وقتی خانه بود، علیرغم اینکه کل خانهی ما ۷۰ متر بود، اما وقتی میگفتم برو فلان کار را توی حیاط انجام بده و یا فلان وسیله را از زیرزمین بیاور میگفت: من میترسم و نمیرفت، اما بعد از شهادتش یکی از همرزمانش که در پایگاه زینبیه با هم فعالیت میکردند میگفت: علی در جریان عملیات بیتالمقدس، با وجود شهدایزیاد و شدت شلیک گلولههای دشمن، از هیچ چیز ترس و وحشتی نداشت و با شجاعت تمام به قلب دشمن میزد.
برایم سوال بود که اگر علی در سن دوازده سالگی پدر و مادرش را راضی کرد که به جبهه برود، چگونه با این سن کم از سد تشکیلات اعزام به جبهه گذشته و آنها راضی به اعزام وی شدند.
پدر علی میگوید: البته علی با توجه به اینکه سن کمی داشت اما، درشت اندام و رشید بود، با همهی اینها این موضوع برای ما هم جای سوال داشت تا اینکه ماهها پس از شهادت، وسایلش را که جابجا میکردیم، چشممان به شناسنامهاش خورد که دیدیم آن را دست کاری کرده تا سنش بیشتر از آنچه بوده است نشان بدهد و به این طریق توانسته از سد مسوولین اعزام به جبهه عبور کند.
و علی که تولدش روز ۱۳ رجب سال۱۳۴۹ و همزمان با میلاد مولایش حضرت علیابنابیطالب(ع) است، در حالی که فقط ۱۲ بهار را پشت سر گذاشته، دوم اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۱ به منطقه عملیاتی بیت المقدس اعزام شده و درست ۸ روز بعد، یعنی دهم اردیبهشت ماه و در آستانهی تولد دوباره ی خرمشهر قهرمان و آزادی جاودانهاش از بند متجاوزین بعثی، شهادت را در آغوش گرفته و به خوابی میرود که تحقق پیدا کند، زیارت سید و سالار شهیدان کربلا، حضرت ابا عبداللهالحسین(ع).
شهید على واعظى فرد در وصیت نامه کوتاهی که از او بجای مانده، نوشته است: "من عرف نفسه فقد عرف ربه". هرکس که خود را بشناسد، خدا را هم خواهد شناخت.
سلام بر یگانه پروردگار جهان، درود فراوان بر مهدىموعود(عج) و نایب بر حقش، حضرت امام خمینى، رهبر کبیر انقلاب اسلامى ایران و با سلام بر پدر و مادر بزرگوارم و خواهران و برادرانم.
ممکن است از حال من در اینجا نگران باشید ولى ناراحتى به خود راه ندهید زیرا که حال من بسیار خوب است. فعلاً، در آبادان هستیم و ممکن است چند روز دیگر برای نبرد با صدامیان کافر راهى خرمشهر شویم. پس دعا کنید که انشاءالله پیروز شده و موقع بازگشت، با شیرینى و میوه از من استقبال کنید.
زهرا، فاطمه، معصومه، محمد و مهدى را از دور مى بوسم و سلامتى همگى را از درگاه خداوند بزرگ خواهانم. یادتان نرود که براى پیروزى رزمندگان اسلام و سلامتى امام عزیزمان، دعا کنید و هر روز بعد از هر نماز، سه مرتبه بگویید: خدایا ! خدایا! تا انقلاب مهدى خمینى را نگهدار.
منبع:پایگاه حسن شکیب زاده
+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 23:47 توسط کیانی بیدگلی
|